مادری که دخترش مبتال به سندرم آشیر است اما همه تالش خود را کرده است تا محدودیت های او را به مهارت بدل کند. سندرم آشر سندرمیست که هلن کلر نیز به آن مبتال بود. در ایران تعدادی از مبتالیان به این سندرم زندگی می کنند که ناشناخته مانده اند و از هیچ آموزشی بهره نمی برند. جمیله آفریده می تواند معلمی برای کودکان مبتال به سندرم آشر باشد. او بدون هیچ آموزشی تنها با تکیه بر تقویت مهارت های فرزندش روش های آموزشی خاصی را ابداع کرده است.
فانتزی
مردی مصمم است در مسابقه سالانه تزئین کریسمس محله برنده شود. او با یک جن پیمان می بندد تا به او کمک کند برنده شود - و الف طلسمی می کند که 12 روز کریسمس را زنده می کند، که هرج و مرج غیرمنتظره ای را به همراه می آورد ...
پس از آن که داربی هارپر، حادثه نزدیک به مرگ در دوران کودکی اش را تجربه میکند، توانایی دیدن ارواح را به او اعطا کرد. سپس، او یک کسب و کار جانبی را اداره می کند که در اوقات فراغت خود به ارواح محلی مشاوره می دهد.
تائوئیست های باستان در زمان و مکان سفر می کنند تا شمشیر الهی را به دست آورند.
سفر Malaikottai Vaaliban، یک جنگجوی بلامنازع، از زمان و جغرافیا فراتر می رود و بر هر حریفی که با آن روبرو می شود پیروز می شود.
یک دختر وظیفه شناس موافقت می کند که با یک شاهزاده خوش تیپ ازدواج کند، اما متوجه می شود که خانواده سلطنتی او را به عنوان قربانی برای بازپرداخت یک بدهی قدیمی به خدمت گرفته اند...
وقتی لیو به لندن نقل مکان می کند، با گروهی مرموز از پسران آشنا می شود که او را به دنیای سفر رویایی می کشانند. او و گروه رویای سرگردانش مراسمی را برای تحقق بزرگترین رویای خود برگزار می کنند، اما این بزرگترین فداکاری را می طلبد.
دو دختر کوچک در دو کشور مختلف دچار کابوسی می شوند که در جریان آن فردی بدون چهره قصد دزدیدن صورت آنها را دارد. به نظر می رسد که این کابوس تنها یک توهم باشد اما رفته رفته این فرد از کابوس به زندگی واقعی بچه ها هم وارد می شود...
پس از انفجاری در کارخانه ای دو دانش آموز با یک کودک مرموز روبرو می شوند و انگیزه ای از عشق را تحریک می کنند که ناشی از ناامیدی از زندگی روزمره آنهاست که شروع به خراب کردن زندگی آنها می کند...
مارک و آنا تصمیم می گیرند با هانس و اولگا، یک زوج بازنشسته آلمانی که به صورت آنلاین با آنها آشنا شده اند، خانه را عوض کنند، کم کم تغییر خانه تبدیل به یک کابوس برای مارک و آنا می شود که متوجه می شوند برنامه های دیگری برای آنها دارند...
یک هیولای افسانهای به نام پسر اکتبر ساکنان یک شهر کوچک در غرب میانه را به وحشت میاندازد. هنگامی که هر روز هالووین با چاقوی قصابی خود از مزارع ذرت برمیخیزد و به سمت کسانی میرود که آنقدر شجاع هستند که با او مقابله کنند...
سیسیلیا و پسرش مارتین تصادف کردند. در روز سوم پس از تصادف، او به تنهایی در یک مسیر خلوت سرگردان است و هیچ سرنخی از پسرش وجود ندارد...
وقایع فیلم در دهه 1980 در شهر تهران جریان دارد. فیلم ماجرای مادر جوانی به نام شیده و دختر خردسال او درسا میباشد که در غیاب پدر خانواده که پزشک جبهه جنگ است، خانهشان مورد تسخیر یک نیروی شیطانی قرار میگیرد و آنها را وحشت زده میکند...